سخنگوی جوانان طرفدار امام

19 ژوئن

شهید وزوایی پس از ۱۳ آبان ۱۳۵۸، به علت معلومات فراوان عقیدتی و سیاسی، بهره هوشی وافر و نیز تسلط بر زبان و ادبیات انگلیسی، مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام رحمه الله را در کنفرانس های پیاپی و مصاحبه با گزارشگران رسانه های خارجی برعهده گرفت. هر از چند گاهی سیمای پرصلابت و مصمم او، در تمامی رسانه های ارتباط جمعی غرب، به عنوان سخنگوی جوانان طرفدار امام خمینی رحمه الله منعکس می شد.

او یک مسلمان واقعی بود

19 ژوئن

اگر قرار بود به سقز بیایید ، تا آخرین لحظه در سنندج می ماند و کار می کرد . طوری راه می افتاد که تأمین داشت جمع می شد و همیشه وقتی به سقز می رسید ، که از آن دیر تر نمی شد آمد . مسیر طولانی بود و جاده نا مناسب و پر پیچ و خم . ولی او با آنکه همیشه در حال آماده باش بود و فرصت خوابیدن نداشت ، بلا فاصله تا به سقز می رسید ، بدون آن که استراحتی بکند ، به همه جا سر کشی می کرد .
اول می آمد به مقر ما . وضعیت منطقه را می پرسید و بعد به رده های مختلف سر کشی می کرد و شب هم در یکی از مقر ها ، بچه ها را جمع می کرد و با آنها صحبت می کرد . به درد و دلها گوش می داد و طرحهای آنا ن را می گرفت و تا نیمه های شب در کنار آنها می ماند .
او یک مسلمان واقعی بود . مسلمانی که اگر یک نفر بی دین او را می دید ، عاشق اسلام می شد . او سعی نمی کرد با حدیث و روایت ، اسلام را به مردم بشنا ساند .بلکه در عمل ، آن حدیث و روایت را پیاده می کرد .

در سفرها نظم او نمایان بود

19 ژوئن

این همرزم و همراه شهید ستاری به سفری به چین برای مذاکره به عنوان یکی دیگر از نشانه‌های تلاش جدی و نظم برجسته شهید ستاری اشاره می کند: «یک بار با شهید ستاری به چین رفتیم. البته آن‌جا افسری از وزارت دفاع کشورمان مسئول تیم بود و من و شهید ستاری هم عضوی از آن تیم بودیم. بین سال‌های ۶۰ تا ۶۳ زمانی که من فرمانده آموزش های هوایی بودم و زمان تیمسار معین پور فرمانده نیروهوایی بود به این سفر رفتیم و در طول همین سفر، نظم و رفتار منضبط ایشان را دیدم . اگرچه خیلی با ستاری کار نکرده بودم ولی در این سفرها همراه ایشان بودم و این نظم را از نزدیک می‌دیدم. باهم بودیم و همیشه نیز با هم رابطه خوبی داشتیم.

شهادت برایش کم بود

19 ژوئن

همه آماده شده بودند تا جواب بدهند. آخر در یک روز غیبت چند فرشته آن‌هم برای یک مأموریت رفتن، برای همه ایجاد سوال کرده بود. خوب که حواس‌ها جمع شد، منتظر شنیدن دلیل عزیمت آن‌ها شدند: اولی آمد و شروع کرد: مگر می‌شود ساکت بنشینیم، مدت‌ها بود انتظار عروجش را داشتیم. اگر شما بدانید چند مرحله تا مرز جدا شدن از دنیا آمده بود و باز مثل این‌که آن طرفی‌ها بیشتر به او نیاز داشتند، که ماندنی شده بود. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ندایی رسید: طفره نروید هر که دلیل قانع کننده‌ای دارد، صریح و خلاصه بگوید که چرا برای استقبال «یک روح» چند فرشته پیشقدم شده‌اند و تازه به پیشواز هم رفته‌اند. با این تذکر درد دل‌ها یا بهتر بگوییم رازها برمَلا شد.
ـ او کسی بود که وقتی به عنوان دانشجوی بورسیه از دولت ایران چهل و پنج سال پیش چهارصد دلار هزینه تحصیل می‌گرفت، حاضر نشد فعالیت‌های اسلامی و ضد رژیم‌اش را ترک کند تا بالاخره سهمیه‌اش را قطع کردند.
ـ دومین فرشته گفت: به خاطر دارید چپی‌ها می‌گفتند: جاسوس آمریکاست و برای نان کار می‌کند، راستی‌ها می‌گفتند کمونیسته. هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند.
ـ اسم چمران معروف‌تر از خودش بود وقتی عکس‌اش رسید دست اسراییلی‌ها تازه با خودشان فکر کردند «این یارو همان خبرنگاره نیست که می‌آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟» آن‌ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
ـ چهارمی لب به سخن گشود: مگر نشنیدید که یکی از نیروهایش می‌گفت در غرب که بودیم یک روز گفتند دکتر نیست. همه‌پادگان را گشتیم، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده‌اند. نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سر ظهر توی مسجد پیدایش کردیم، تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنّی‌ها. فرمانده پادگان از عصبانیت نمی‌توانست چیزی بگوید آخر پنج ماه می‌شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود برای حفظ امنیت.
ـ منبع ابتکار بود و خلاقیّت، بدون ادعا و ساکت. وقتی کنسرو را پخش کردند دکتر گفته بود: «قوطی‌ها شونو سالم نگه دارین.» بعد غذا، خودش آمد با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‌ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‌ها فکر کرده بودند، غواص‌ها هستند تا صبح آتش می‌ریختند.
ـ خوب شد این‌را گفتید: مگر فراموش کرده‌اید در خط مقدم مقابل عراقی‌ها، طراحی‌ماکت موشک ضد تانک را روی خاکریزها کردند، عراقی‌ها هم گول خوردند و کلی مهمات خالی کردند. بعد دیدند موشک‌ها مصنوعی است و بی تفاوت‌شدند. نیروهای چمران دیدند حالا وقتش است. موشک‌های واقعی را سوار کردند و توانستند ۸ تانک دشمن را منهدم کنند.
ـ بگذارید من هم از یک ابتکار جالب دکتر خاطره‌ای بگویم: عراقی‌ها شب‌ها نسبت به تردد بچه‌ها و نیروهای شناسایی و هجومی خیلی حساس بودند. دکتر طرحی داد که بر پشت چند الاغ یک تراورس چوبی با دو فانوس آویزان روشن کنیم و بفرستیم جلوی دید دشمن. فکر کرده بودند تانک دارد می‌رود طرفشان. چه جهنمی به پا کردند اگر بر سر بچه‌ها می‌ریخت چی‌می‌شد.
ـ دیگری گفت: یادتان هست با چه سعه‌صدری نیروهای ساده و به ظاهر بی‌‌لیاقت موتور سوار را که از همه جا طرد شده بودند. تحویل گرفت و جذب شدند، شده بودند از فداکارترین و فعالترین رزمنده‌های جنگ‌های نامنظم. نصف بیشترشان همان وقت‌ها شهید شدند.
ـ باز فرشته‌ اولی عرضه‌داشت: گفته بودند در ستاد ۱۵۰ تا کولر هست. پیشنهاد شد یکی بیاریم اتاق چمران. تا شنید، گفت: اگر برای همه سنگرها نصب کردید، آخری‌اش را هم بیاورید این‌جا.
ـ مَلک دومی با حسرت گفت: جّدی مگر می‌شود مقایسه کرد، چمران کجا و … یکی از افسرها می‌گفت. ناهارمان اشرافی بود: نان و ماست! اول سفره رسید به سنگر ما، دعوت‌مان را پذیرفت و نشست سرهمان سفره و مشغول شد. یکی از جمع‌مان پرسید: این وزیر دفاع که گفتن قرار بیاد سرکشی، چی شد پس؟
ـ اصلاً انگار با همه‌ی عالم طبیعت رفیق بود: لاک پشته به موقع رسید، با یک قابله خشاب و تیر روی پشت‌اش. می‌دانستم کار دکتر چمران است، نمی‌دانستم چطور بهش فهمانده بود بیاید به من مهمات برساند.
ـ فرشته و گریه، آن‌هم هق‌هق؟ توجه همه را جلب کرده بود. از قول یکی از نزدیکان چمران نقل کرد که: دیدم انگار تب و لرز دارد پرسیدم دکتر مریض شده‌اید؟ سرش را انداخت پایین و گفت: «نه عزیزم از گرسنگی است، دو روز است چیزی نخورده‌ام». همه جا را گشتم حتی یک ذره خرما و قند هم نبود. خانمش هم گفت به شهر نروید. ناچار با بغض و گریه از نان خشک‌های انبار چند تا کپک نزده گذاشتم توی سینی و بُردم برایش.
چند لحظه‌ای سکوت همه جا را فرا گرفته بود. همه غبطه می‌خوردند که ای‌کاش مدتی همنشین و مأنوس با او بودند. همان‌که امام راحل با آن وسعت روح و عظمت وجودیش پیغام فرستاده بود که « به چمران بگویید بیاید تهران، دلم برایش تنگ شده است… حالا دیگر ملکوت هم معترف بود که نه سه تا، بهتر بود تمام ملائک را با افتخار به استقبال روح عرشی آن شهید وارسته، مصطفی چمران گسیل می‌داشتیم.

برداشت آزاد از کتاب یادگاران ـ روایت فتح ۱۳۸۱

شهید ابراهیم هادی

18 ژوئن

ابراهیم در اول اردیبهشت سال ۱۳۳۶در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود.
او چهارمین فرزند خانواده بشمار می‌رفت با اینحال پدرش، مشهدی محمد حسین، به اوعلاقه خاصی داشت.
او نیز منزلت پدر خویش را بدرستی شناخته بود. پدری که با شغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت نماید.
ابراهیم نوجوان بودکه طعم تلخ یتیمی را چشید و از آنجا بود که همچون مردان بزرگ، زندگی را به پیش برد.
دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت و دبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان و کریم‌خان زند. و توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود.از همان سالهای پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را شروع کرد.
حضور در هیئت جوانان وحدت اسلامی و همراهی و شاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیار در رشد شخصیتی ابراهیم موثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت‌های بسیاری از خود نشان داد.
او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود و پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش و پرورش منتقل شد.
ابراهیم در آن دوران همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز و بوم مشغول شد.
او اهل ورزش بود. ورزش را با ورزش پهلوانان یعنی ورزش باستانی شروع کرد. در کشتی و والیبال چیره دست بود و هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید و مردانه می ایستاد.
این مردانگی را می‌توان در ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی دراز وگیلان غرب تا دشت‌های سوزان جنوب مشاهده کرد.
حماسه‌های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می‌کند .
در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه‌های گردان‌های کمیل و حنظله درکانالهای فکه مقاومت ‌کردند ولی تسلیم نشدند.
سرانجام در ۲۲ بهمن سال ۶۱ بعد از فرستادن بچه‌های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد و دیگرکسی او را ندید.
او همیشه از خدا می‌خواست گمنام بماند، چرا که گمنامی صفت یاران محبوب خداست.
خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سال‌هاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور.

ولایت فقیه

18 ژوئن

روز سیزده آبان ۸۸ بود. می خواستم زودتر به محل کار بروم. اما خیلی خوابم می آمد. کنار بخاری توی منزل برای لحظاتی خوابم برد. یکباره دیدم روبروی درب دانشگاه تهران قرار دارم!!
جمعیتی داخل دانشگاه شعار می دادند. نگاهم به روبروی درب افتاد. ابراهیم و جواد افراسیابی و رضا گودینی کنار هم با عصبانیت ایستاده و به درب دانشگاه نگاه می کردند.
بعد از مدت ها از دیدن دوستانم بسیار خوشحال شدم. میخواستم به سمت آنها بروم اما آنقدر عصبانی بودند که جرات نکردم!
از خواب پریدم. این رویا چند دقیقه بیشتر نبود، ولی نفهمیدم چه خبر است؟ زنگ زدم به یکی از دوستانم در حراست دانشگاه تهران. گفتم جلوی درب دانشگاه چه خبر است!؟
گفت: همین الان جمعیت فتنه گر، تصویر بزرگی مقام معظم رهبری را پاره کردند و به حضرت آقا ناسزا گفتند و.. علت حضور شهدا را فهمیدم. ابراهیم به مسئله ولایت فقیه بسیار اهمیت میداد.

خاطره جنگی شهید سرلشگر خلبان مصطفی اردستانی

18 ژوئن

در عملیات والفجر ۸ از طرف شهید بابایی مسئول دسته پروازی بودم. روز سوم یا چهارم آزادسازی فاو بود عراقی ها جلوی نیروهای پیاده ما مقاومت می کردند و آماده حمله شده بودند.
در همین ایام نزد برادر رحیم صفوی فرمانده وقت نیروی زمینی سپاه رفتم ایشان گفتند: شما چکار می توانید بکنید؟ هرچه شما بخواهید انجام می دهیم.
آن روز پس از مشخص شدن هدف با گروهم پرواز کردم. من آخرین هواپیمای دسته بودم که از زمین بلند شدم. وضع آشفته ای بود و از هر طرف گلوله می بارید. هر کدام از هواپیماها که می رفتند صدمه دیده بر می گشتند. من صدمه دیدن یکی از هواپیماهای خودی را دیدم آن هواپیما را سروان اسدزاده» هدایت می کرد.
ناگهان آتش گرفت و در حالیکه از مسیر منحرف شده بود با سر به زمین خورد و اسدزاده درجا به شهادت رسید.
با این خبرها شیطان وسوسه بر گشتن را در دلم راه می داد ولی ایمان به خدا تقویتم می کرد. به هر حال با سرعت خیلی زیاد از اروند رود رد شدم. ناگهان در عمق ۱۰ کیلومتری خاک عراق موشکی به هواپیمایم چنگ کشید و باک مرکزی هواپیما کنده شد و به سر بال هواپیما چسبید. فکر نمی کنم تا الان چنین حادثه ای اتفاق افتاده باشد با دیدن این حالت شروع کردم به خواندن آیه «وجعلنا» و از اهل بیت (ع) کمک خواستم و بمب های خودم را رها کردم.

نحوه شهادت

18 ژوئن

در عملیات کربلای ۱ که برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد جهت شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه باز گشت. وقتی به وی گفته می شود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی، در جواب می گوید به آنها گفته ام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.
بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که در عملیات کربلای ۱، «روز آزادسازی شہر مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از کالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان کربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود.

فوتبال

18 ژوئن

علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه می‌آمد، با بچه‌های محل فوتبال بازی می‌کرد . یکسال عید پدر علیرضا کت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به کوچه رفت و شلوارش را پاره کرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنکه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی می‌خواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمت‌های دوخته شده توجه مرا به خود جلب کرد. آنقدر ماهرانه کوک خورده بود که اول فکر کردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیکه خود علیرضا جریان را برایم تعریف کرد، به اصل قضیه پی بردم.

مادر شهید

مانور عملیات

18 ژوئن

قبل از عملیات فتح المبین در یکی از جلسات برادر وزوائی که از روی عکسهای هوائی منطقه عملیاتی، روش های مانور عملیات را | کار می کرد گفت: این عملیات خیلی کوره ، احتیاج به بلدچی داریم، منظور از بلدچی همان اطلاعات عملیات بود که آنروزها از بومی هایی که اهل دزفول و اندیمشک و به این مناطق آشنا بودند استفاده می شد، یکی از آن برادرها که شهید هم شد به نام کریم بود که چوپان بود و به تمام این مناطق آشنائی داشت، شهید وزوائی در خصوص این شهید خاطره ای داشتند و می فرمودند؛ یک شب با کریم رفتیم پشت جاده دهلران که در تصرف عراقی ها بود و پس از ۲٤ ساعت که در منطقه بودیم، دچار بی آبی شده و شدیدا دچار تشنگی شدیم، در این لحظات کریم بلند شد نگاهی به اطراف انداخت و گفت؛ اگر پانصد قدم از این سمت برویم به آب می رسیم، پس از طی دقیقا پانصد قدم به آب رسیدیم» شهید وزوائی در ادامه گفت:« این کریم باید تیپ محمد رسول ا… را هدایت کند».
سه گردان یکی به فرماندهی شهید قوجه ای ، یکی هم شهید چراغی و گردان حبیب ابن مظاهر هم که باید بعد از طی ۳۰ کیلومتر باید به تپه های علی گره زرد می رسید و توپخانه دشمن را تصرف می کرد، شهید وزوائی گفت؛ «کریم باید هر سه گردان را هدایت کند، گردان اول را به محل خودش برساند و بعد برگردد و گردان دوم و بعد ما را، اما تنها ایراد بزرگی که وجود دارد این است که کریم خیلی می ترسد و به محض شلیک اولین تیر از طرف دشمن کریم فرار می کند» ناگهان خداوند بر زبان من جاری ساخت که به برادر وزوائی گفتم؛ کریم را به من بسپار، من همراه هر سه ستون با کریم می روم.
ایشان از من قول گرفت که اجازه ندهم کریم فرار کند، هنگام معرفی گردانهاکه ساعت ٤ بعدازظهر باید حرکت می کردیم شهید وزوائی وقتی وارد گردان ادغامی ۲۱ حمزه ارتش و حبیب بن مظاهر شد فریاد زد ؛ « برادر شیبانی من آمدم بیرون دیدم دست یکی از برادرها را که کلاه نمدی بر سر داشت و گیوه بپا و هیکلی ورزیده داشت گرفته و به من گفت؛ «این برادر کریم»» مرا هم به او معرفی کرد و شهید وزوائی به من گفت؛ « از این لحظه کریم در اختیار تو، معذرت می خواهم اگر توالت رفت باید بروی، اگر نماز خواند، تو هم بخوانی، غذا خورد تو هم بخوری هیچ کجا رهایش نکن و به محض اینکه ترس به او غلبه کند فرار می کند و من هم کاملا همراه ایشان بودم. در اثنای عملیات پس از راهنمائی گردان اول، گردان دوم را هم به محل مورد نظرش رساندیم که تیراندازی شدیدی شد و شروع به حرکت زیگزاگ کرد و مرتب به چپ و راست می رفت من یکی دو بار تهدیدش کردم و ناگهان دیدم کریم فرار کرد. در اینجا به یاد گفته برادر وزوائی افتادم که گفته بود: «برای جلوگیری از فرار کریم حتی اگر شد به پایش هم تیراندازی کن تا تیپ در مواضع خودش مستقر شود»، من هم با صدای بلند گفتم ؛ کریم اگر نایستی با تیر می زنم، و اسلحه را کشیدم ایشان سنش نصف سن من بود، ولی خیلی از من ورزیده تر بود، از ترس ایستاد، وسایل اضافی ام ، حتی قمقمه را باز کردم و انداختم که بتوانم همگام با کریم حرکت کنم و چنان مچ دستش را در دستم گرفته بودم که دست خودم خسته شده بود و کریم هم دائم می گفت؛ می خواهم بروم تانک بیاورم، من گفتم؛ تانک نمی خواهد مرا به وزوائی برسان.
پس از طی حدود یک کیلومتر مسافت به چند نفر از برادران گردان شهید غوجه ای رسیدیم که به خواب رفته و از گردان جا مانده بودند و حدود ۲۰ اسیر عراقی هم داشتند، هر چه اصرار کردیم که اجازه بدهند با بیسیم شان با وزوائی تماس بگیرم اجازه ندادند، و علت عدم اجازه آنهاهم عدم شناخت از ما بود.
ما هم به سمت مقر اصلی حرکت کردیم و در بین راه بودیم که من متوجه تعداد زیادی نیرو در پشت تپه ای شدم، به آرامی به آنها نزدیک شدم وسئوال کردم چه نیرویی هستند که گفتند با گردان حبیب ، در آن شدن آتش سلاح های مختلف به محض شنیدن نام گردان حبیب فریاد زدم؛ برادر وزوائی، برادر وزوایی. حال می پردازم به جریان معجزه آسایی که شهید وزوائی بعد از عملیات تعریف کرد و این جریان هم زمان با فرار کریم از دست من تا زمان رسیدن به گردان اتفاق افتاده است.
شهید وزوائی گفت؛ «من وقتی دیدم برادر شیبانی و بلدچی دیر کردند، گردان را حرکت دادم تا اینکه در نقطه ای به تانکهای عراقی رسیدیم و متوجه شدم مسیر را گم کرده ایم و نمی توانستیم تصمیم درست و قاطعی بگیریم، پنج دقیقه ای با خدا خلوت کردم و دست به دامن خداشدم که ؛ خدایا خودت راهنماییم کن، من مسیر را گم کرده ام که ناگهان الهامی به من شد که گردان را عقب گرد بدهم، بعد فکر کردم دیدم اگر این کار را بکنم گردان از هم می پاشد، خودم به انتهای ستون گردان رفتم و گردان را به صورت در جا عقب گرد دادم و نیروها را به سمت عقب هدایت کردم که پس از طی مسیری با یک تپه تانکی برخورد کردیم که محل قرار ما با برادر شیبانی و کریم بود و در همان جا مستقر شدیم.
برای لحظه ای به خواب رفته بود که شنیدم برادر شیبانی فریاد می زند؛ برادر وزوائی، برادر وزوائی، ناگهان دیدم برادر وزوائی از وسط نیروها گفت؛ « شیبانی آمدی، کریم کجاست» گفتم کریم اینجاست که ایشان خیلی خوشحال شد، صدای گاز و مانور تانکهای عراقی به وضوح شنیده می شد، برادر وزوائی ، برادر آزادی و مسگر را که آرپی چی زن بودند بلند کرد و گفت مواظب تانکها باشند، و برادر آزادی می گویند؛ وقتی ما رسیدیم، تانکها در ۲۰ الی سی متری ما بودند.
شهید وزوائی گفتند؛ «اینها بیرون نمی آیند و فقط در سنگرهای خودشان گاز می دهند که ما را بترسانند» بعد اولین گروهان به فرماندهی شهید ورامینی را به سمت راست گردان هدایت کردند و بعد برادر رمضان را حرکت دادند، در زیر آتش سنگینی حرکت کردیم که نیروها را خواب گرفت، مقداری که از استراحت گردان گذشت آتش سنگین تر شد و شهید وزوائی با آن روح بزرگش تصمیم به حرکت گرفت، ساعت حدود ۳ نیمه شب بود که ایشان بسیار ناراحت بود و مرتب میگفت ” عملیات دیر شد، دیر شد، به هدفمان نرسیدیم.”
از میان گردان های دیگر گذشتیم و زیر آن آتش سنگین شهید وزوائی با حالت روحانی خاصی و سرشار از شادی و خوشحالی دستهایش را به هم می مالید و می گفت «آخ جان، خداجان رسیدیم، خداجان رسیدیم، بچه ها به شکر خدا تانکهای دشمن را زدند، برادران گردان … و چراغی انبار مهمات عراق را زدند»، خلاصه به جاده دهلران رسیدیم، کریم خسته شده بود و شهید وزوائی مرتب می پرسید؛ «علی گره زر کجاست، علی گره زر کجاست» کم کم صبح نزدیک می شد و عملیات شدت بسیار زیادی یافته بود، از همه طرف آتش می بارید، ما رسیدیم به تپه ها، شهید وزوائی گفت بچه ها نماز را بخوانیم، در حرکت که بودیم.
شهید وزوائی تیمم کردند و ما هم در آن آتش سنگین گفتیم؛ چطوری نماز بخوانیم، ایشان فرمودند: تکبیر را بگوئید و در حال حرکت نماز بخوانید» جای همه مسلمین خالی، نماز جالبی بود، ساعت ۱۱، ۱۰ صبح بود، برادران رزمنده با توجه به اینکه من مچ دست کریم را خیلی محکم گرفته بودم در یکی از صحنه ها ایشان را اشتباها به عنوان عراقی اسیر کرده بودند که خیلی ناراحت بود و شهید وزوائی می خندید، اولین جیپ عراقی که نمایان شد، تعداد ماشش نفر بیشتر نبود، بقیه گردان پخش شده بودند، با شهید ورامینی بوسیله بی سیم ارتباط داشتیم اما نمی توانستیم همدیگر را پیدا کنیم، شهید ورامینی هم در نقطه ای جاده را می بندد و تعدادی از نیروهای دشمن را اسیر می کنند، شهید وزوائی سه نفر ما را سوار جیپی کرد و یک تنگه را به ما سپرد و گفت با « پشتیبانی این تنگه را حفظ کنید» تنگه ای بود که راه فرار عراقی ها بود من به یاد جنگ احد وشباهت این تنگه با آن شدم، هر چند قابل قیاس با اصحاب حضرت رسول (ص) نیستیم، آنقدر در آن تپه ماندیم تا اینکه روی تمام تپه ها نیرو مستقر شد، منتهی نیروهای دشمن و خودی با هم ادغام شده بودند.
شهید وزوائی با بی سیم به حاج احمد گفت که ما در تپه های علی گره زر هستیم، اما حاج احمد باور نمی کرد، ظاهرا سرهنگ صیاد شیرازی می گفتند شما اشتباه می کنید بعدا متوجه شدیم حدود هفت کیلومتر از تپه های علی گره زر جلوتر رفته ایم و جلوی دهی بنام (واوی) بودیم، بعد شهید وزوائی به نزد ما آمد، تقریبا نزدیک ظهر بود و برادران رزمنده که از بعدازظهر روز قبل مدام در حرکت و تلاش و رزم بودند دیگر توان هیچ تحرکی را نداشتند، بعداز ظهر بود و وزوائی و سروان برزگر که از برادران متعهد و غیرتمند ارتشی بود و یک پایش را هم از دست داده بود و به عنوان معاون وزوائی کار می کرد، مرتب با دوربین منطقه را تحت نظر داشتند سایت هم سقوط نکرده بود خلاصه بعد از ظهر مقداری غذا به وسیله برادران زحمت کش تدارکات به بچه ها رسید و مقداری توان مجدد پیدا نمودند، شب آرپی چی زن ها را در طول دو کیلومتر خط پدافندی مستقر کردیم که در کمین دشمن واقع نشویم.
بعد از ٤٨ ساعت دستور عملیات مرحله دوم صادر شد و به سمت ده واوی حرکت کردیم، وزوائی هم با برادر خالقی با یک جیپ برای شناسایی به سمت مواضع دشمن رفته بودند که ماشینشان مورد اصابت آرپی چی زن دشمن قرار می گیرد، اما چون آرپی چی به سقف جیپ می خورد، به این برادران صدمه ای وارد نمی شود و در ضمن شناسائی متوجه فرار نیروهای دشمن می شوند، در مرحله دوم به طرف ارتفاعات نفتی که در نزدیکی های فکه بود حرکت کردیم و ما فقط راهپیمایی می کردیم و بدون جنگ و درگیری به پیش می رفتیم، در طول حدود ٤ کیلومتر مسیر را گم کردیم و ناگهان متوجه آتش شدیدی روی خودمان شدیم که وزوائی متوجه آرایش اشتباه ما شد و سریع دستور داد که آرایشمان را بر عکس آرایش اول کنیم و برادر وزوائی به آرپی چی احتیاج داشت و برخی برادران ارتشی که با گردان ما ادغام شده بودند همکاری نمی کردند و من هر چه فریاد می زدم آرپی چی زن ها بلند شوند دیدم هیچکس بلند نمی شود که ناگهان گفتم بچه ها امام زمان را فراموش کردید.
ناگهان دیدم چند تن از برادران تعدادی آرپی چی به وزوائی رساندند که دیدیم حاج احمد متوسلیان با وزوائی تماس گرفت و گفت شما اشتباه رفته اید، وزوائی گفت؛ «حاج آقا همین الان دستور بدهید برگردیم با همینجا بمانیم، هر دستوری بدهید اطاعت می کنیم» حاج احمد فرمودند: نه، همان جا بمانید تا مجددا دستور حرکت به شما بدهیم و پس از لحظاتی دستور داده شد به سمت تپه های نفتی حرکت کنیم و در آنجا هم دو تن از نیروهای دشمن خودشان را تسلیم ما کردند و تعدادی جنازه از عراقی ها را نشان دادند و گفتند صدام دیروز این جا بود و اینها را اعدام کرد، و پس از ٤٨ ساعت منطقه را با پیروزی کامل به نیروهای پدافندی تازه نفس تحویل داده و به عقب منتقل شدیم.
راوی: باقر شیبانی همرزم شهید