مستند سرلشکر شهید منصور ستاری و سخنان مقام معظم رهبری پیرامون سخت کوشی و شجاعت این شهید بزرگوار
در یک روز زمستانی، وقتی از مدرسه به خانه آمد. پرسید: «خواهر! می خواهی نماز یادت بدهم؟» گفتم: «اگر تو دوست داری این کار را بکنی، خب من که باید بیشتر دوست داشته باشم!» گفت: «پس یک لحظه صبر کن!» دیدم بلند شد و رفت وضو گرفت و آمد. نشست رو به رویم و گفت: «فقط به لب های من نگاه کن. اگر می خواهی درست یاد بگیری، اول باید خوب گوش بدهی!» ابتدا از نماز دو رکعتی شروع کرد و پس از ده روز، من تمام نمازهای یومیه را به خوبی یاد گرفتم. آن روزها حدود ۹ سال داشتم. بعدها که به این مسئله فکر کردم، دیدم منصور با آموختن نماز می خواسته من را برای دوران تکلیف آماده کند. او فکر کرده بود حالا که پدر ما به رحمت خدا رفته، وظیفه اوست که من را با تکالیف دینی ام آشنا کند.
پاداش رهبر:
بعد از پایان جنگ، اردستانی و چند تن دیگر از خلبانان تیز پرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی، مفتخر به دریافت مدال پرافتخار «فتح» از دستان مبارک مقام معظم رهبری شدند و مبلغی را نیز به عنوان پاداش نقدی مانند سایر خلبانان دریافت می دارد. پس از گذشت چند روز، اردستانی برای کمک به ساخت مدرسه ای در استان سیستان و بلوچستان، مبلغ پانصد هزار تومان از پاداش خود را اهدا کرد و پانصد هزار تومان الباقی را نیز به حساب “بیت الزهرا(س)” واریز کرد تا برای خرید البسه جهت نیازمندان اختصاص یابد.
از خصوصیات بارز شهید، خوشرویی، جذابیت، صفای باطن، اخلاص و توکل به خدا بود .به گفته همرزمانش، جایی که او بود غم و اندوه بیرون می رفت. او در روحیه دادن به رزمندگان نقش به سزایی داشت. از شجاعت بالایی برخوردار بود. تجزیه و تحلیل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصمیم گیری سریع، یکی از ویژگیهایی بود که در مشکلات، سید را یاری می کرد. با آنکه از نظر جسمی بدنی نحیف و لاغر داشت، خستگی ناپذیری و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود.
او در اکثر نبردها بجز مواقعی که مجروح شده بود، حضور داشت و در شبهای عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در کنار رزمندگان از نزدیک به هدایت عملیات می پرداخت.
آن بزرگوار تا هنگام شهادت ۱۱ بار مجروح شد ولی هرگز از پای ننشست و با شجاعت کم نظیر تا نثار جان عزیزش به دفاع از اسلام و آرمانهای متعالی حضرت امام خمینی(ره) و حفظ کیان جمهوری اسلامی ادامه داد.
شبی که خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود ۹ ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس میکردم. احساس میکردم او سوار برلندکروزی که همیشه با آن به خانه میآمد، در جلوی آمبولانس حرکت میکند و راه را برای عبور ما باز مینماید. میدانستم که او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال کنید بگوید که: «تعجبآور است اما من علیرضا را دیدم که به من لبخند میزد و برایم دعا میخواند.»