سلام بر ابراهیم شماره (۲)

19 مه

«سلام بر ابراهیم» کتابی است درباره خاطرات و زندگی شهید ابراهیم هادی که شامل ۶۹ خاطره از این شهید است. این کتاب حاصل بیش از ۵۰ مصاحبه از خانواده، یاران و دوستان آن شهید است. نخستین‌بار این کتاب در خرداد ماه سال ۱۳۸۸ منتشر شد.

جلد دوم کتاب شهید ابراهیم هادی با عنوان «سلام بر ابراهیم ۲»شامل خاطرات زیبای علامه جعفری، خواهر شهید، مرتضی پارسایی، سردار امیر نوحی، مهندس احمد استادباقر، حسین غضنفری، علی صادقی، محمد خورشیدی، حسین غفاری، ابراهیم سیف‌زاده، مرتضی پارساییان، سیدکمال سادات شکرآبی، مصطفی تقوایی و سیدعلی شجاعی از شهید ابراهیم هادی منتشر شده است.



شهید فرهنگ

19 مه

این کتاب روایت ۱۵۱ خاطره متفاوت از دوره‏های مختلف زندگی سید شهیدان اهل قلم است که توسط بستگان، دوستان، همکاران، همراهان و همفکران شهید بیان شده است. در ابتدای کتاب هم زندگی خودنوشت شهید آوینی می‏آید و در انتها هم گزیده سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده شهید (در تاریخ ۱۳۷۲/۲/۲) آمده است.اولین ویژگی خاص این کتاب نسبت به بقیه کتاب های مشابه، تنوع و تکثر خاطرات از این شخصیت برجسته و نظریه‏ پرداز فرهنگی است و دوم اینکه خاطرات زندگی این شهید را از زبان افراد و شخصیت‏ های مختلفی بیان شده است که هر کدام روایت گر وجوه مختلفی از حیات این شهید را بیان کرده ‏اند. ضمناً صفحه‏ آرایی جذاب هم کتاب را خواندنی‏ تر کرده است.

چه کسی ماشه را خواهد کشید

19 مه

کتاب حاضر شامل زندگی‌نامه داستانی شهید غلامعلی پیچک می‌باشد: این کتاب شامل ۸ عنوان است که محتوای آنها عبارت است از: زندگی‌نامه (تولد، دوران تحصیل، دوران انقلاب، فرماندی وی در جبهه‌های غرب و شهادت)؛ لحظه تولد شهید و انتخاب نام «غلام‌علی» به‌خاطر ارادت پدر و مادر به مولا علی(ع)؛ جر و بحث شهید با همکلاسی‌اش در کلاس بر سر اوضاع سیاسی در دوران رژیم پهلوی و تأکید غلامعلی در پرچم‌داری مسلمانان بر رهایی از دست حکومت فساد به‌جای پیروی از گروهکها و سازمانهایی چون کمونیستها؛ پخش اعلامیه‌ها و اسلحه در میان کتابها در دوران پهلوی قبل از پیروزی انقلاب، ورود امام به ایران و توطئه دشمن در پخش تلویزیون و هشدار غلامعلی به مادر و دیگران برای ریختن به خیابانها و اعتراض به دشمن، فعالیتهای مردمی و کمک به بیچارگان در مدت معلمی‌اش در سیستان و بلوچستان، غائله کردستان و خودمختاری کردها و نقش شهید در سنندج، ماجرای دکتر طاهری و نامه‌اش به خانوادة شهید پیچک پس از باخبری از شهادت وی.

خاطرات شهید محمدرضا کارور

18 مه

خاطره ۱
جسم نحیف فرمانده گردان تکه پاره شده بود! مگر نه این که جسم گردان، جسم فرمانده آن است و جان فرمانده جان تک تک بچه‌های گردان! نیمی از بچه‌های گردان مقداد در وسط میدان، روی رمل‌های فکه مانده بودند. حالا فرمانده چگونه می‌توانست پیر نشود! آن هم فرمانده‌ای مثل محمدرضا!
عملیات والفجر مقدماتی بود! محمدرضا باقی‌مانده گردان را زود به عقب انتقال داده و آن گاه خود به معرکه بازگشته و سر و گوشی آب داده بود. میدان مین باز در چنگ دشمن بود. شهیدان در وسط میدان افتاده بودند. محمدرضا انگار فرزندان خود را در وسط نیروهای دشمن جا گذاشته‌بود. طاقت نیاورد. همان لحظه به اردوگاه بازگشت و یک دسته نیروی از جان گذشته تجهیز کرد. او خود راهی به قلب دشمن گشود و دسته را تا وسط میدان هدایت کرد. هر رزمنده با دلهره و اضطراب، پیکر شهیدی را به دوش کشیده و به عقب انتقال داد. شب بعد نیروها به نصف تقلیل یافتند و شب‌های بعد … در آخر محمدرضا تنها ماند. اما تا انتقال آخرین پیکر شهید به عقب، باز نایستاد!

خاطره ۲
محمدرضا به هر کجا که می‌رفت، دور از نیروهایش، قبری در دشت برای خود حفر می‌کرد، مرگ را به تسخیر خود در می‌آورد و با معبود خویش به راز و نیاز می‌پرداخت. رزمنده‌ای می‌گوید: «شبی ظلمانی در دشت می‌رفتم، ناگهان سر راهم چاله‌ای سبز شد و من ناخودآگاه درون چاله افتادم. صدای آه کسی و کورسوی فانوسی در گوشه چاله مرا به خود آورد. وقتی به خود آمدم، محمدرضا را دیدم که پهنه صورتش پر از اشک بود. من شرمنده شدم؛ هم از این که پرده از سر او برداشته بودم و هم این که روی جسم نحیف او افتاده بودم. از من شرمنده‌تر خود او بود که دوست نداشت در خلوت با خدایش، غیر وارد شود و عشق زلال او را برهم زند.”