خاطرات شهید محمدجواد خاکباز

18 مه

قربانی
راوی : شهید حسن اسماعیلی
بعد ازمجروحیّت « محمّد جواد » در عملیات مسلم بن عقیل با دوستان به ملاقتش در بیمارستان رفتیم ، از احوالش پرسیدیم گفت :
« به خانواده ام گفته ام من شهید شما هستم برای قربانی شدن در راه خدا .»
متحیّر شدم جوانی با آن همه آرزو در بستر جراحت هنوز این همه روحیّه دارد .

خاطرات سردار سرلشکر پاسدار شهید ناصر کاظمی

18 مه

خاطره ۱
یک روز ناصر به من تلفن زد و گفت: “اسم شما را داده‌ام برای حج.” گفتم: “چطور تنها بروم؟، شما نمی‌آیید.” گفت: “شما در طول عملیات فشار زیادی را تحمل کرده‌ای، سفر به کعبه برای روحیه‌ات لازم است، شما برو من همینجا هستم.” گفتم: “خانه خدا را که رد نمی‌کنند. گفت: “خدا را چه دیدی شما بروید دیدن خانه خدا شاید من رفتم دیدن خود خدا. گفتم: “ناصر دوست داری شهید بشوی.” گفت: “بله، شهادت را دوست دارم.” پرسیدم: “دوست داری اسیر یا جانباز بشوی؟” فکری کرد و گفت: “برای جانبازی و اسارت آمادگی ندارم، من دوست دارم شهید شوم آنهم به یک شکل خاص.” گفتم: “به چه شکل.” گفت: “یک تیر بخورم، فقط یک تیر، یا توی قلبم، یا توی پیشانی، دوست ندارم جنازه‌ام تکه‌پاره شود.” روزی که در معراج شهدا پیکر رشید او را برای تشییع آماده می‌کردند یک گل سرخ بر پیشانی داشت، جای اصابت تیر چون یاقوتی بر پیشانی‌اش می‌درخشید.

خاطره ۲
ساده‌زیستی و خلوص ناصر موقعیت خاصی برای او بوجود آورده بود. مردم کرد این فرمانده و فرماندار ساده و بی‌آلایش را در قلبهای خود جای داده و ارزش و احترام خاصی برای او قائل بودند. ناصر ۲۱ ماه فرمانده سپاه پاوه بود. و ۱۲ ماه از این مدت را با حفظ سمت به عنوان فرماندار پاوه نیز انجام وظیفه کرد. یکبار شهید رجایی برای دیدن چند اسیر عراقی و سرکشی به اوضاع منطقه به پاوه آمدند، ناصر که از طریق بیسیم خبردار شده بود سراسیمه از راه رسید. کلاهی کاموایی به سر، یک پیراهن ورزشی و یک شلوار کردی به تن داشت. بینی‌اش از شدت سرما سوخته و سیاه شده بود و لبهایش ترک خورده بود. آنقدر ساده و باصفا بود که با حضورش همه چشمها به اشک نشست. هیچوت و هیچ کجا نگذاشت او را به عنوان فرمانده معرفی کنند. می‌گفت فرمانده امام است. او معتقد بود تا زمانیکه مردم کرد به خود نیامده و مسوولیتی نپذیرند ماجرای کردستان ختم نخواهد شد. تحت تاثیر همین اندیشه تلاش زیادی برای آموزش عقیدتی مردم بومی کرد و با تشکیل کلاسهای عقیدتی سطح آگاهی این مردم مظوم را افزایش داد و نقش مهمی در فعال کردن مردم مسلمان بر عهده داشت.

خاطرات امیر سرلشکر شهید منصور ستاری

18 مه

برای تفریح به مسکو نیامده ام !
راوی : تیمسار ایرج نادر پور
برای زیارت خانه خدا به مکه رفته بودم . چند روزی از انجام مناسک حج باقی بود که از دفتر فرماندهی نیرو ، نامه ای به دستم رسید از من خواسته شده بود برای اعزام به مأموریتی چند روز زودتر به تهران برگردم .
هر چند ، جزئیات مأموریت در نامه تشریح نشده بود اما حدس زدم باید ماموریتی مهمّی باشد بلافاصله مقدمات سفر را به سرعت فراهم ساختم و پنج روز زودتر به ایران آمدم در تهران بلافاصله با دفتر فرماندهی نیرو تماس گرفتم و ا‍ز سرهنگ شریفی (آجودان تیمسار) درباره موضوع نامه سؤال کردم.
شریفی گفت:
قرار است تیمسار در رأس هیئتی از کشور شوروی بازدید کنندو از شما خواسته اند تا مقدّمات این بازدید را فراهم کنید.
فردای آن روز کمیسیونی برگزار شد من و سرهنگ شریفی و یک نفر دیگر به عنوان مسئول تهیّه و تدارکات مقدّمات سفر انتخاب شدیم و قرار شد جلوتر از هیئت به مسکو برویم ما دو روز زودتر اعزام شدیم و در مسکوبا وابسته نظامی سفارت ایران ومسئول هماهنگ کننده ارتش شوروی درباره کم و کیف بازدید مذاکره کردیم سرانجام برنامه بازدید تهیه شدو ما منتظر آمدن تیمسار شدیم .
تیمسار ستّاری عصر روز مقرّر در راس هیئتی به مسکو آمدند قرار شد صبح روز بعد بازدید خود را شروع کنند ایشان همان شب در هتل نحوه بازدید را پرسیدند من برنامه را نشان دادم و جزئیات را شرح دادم .
تیمسار نگاهی به برنامه انداختند و گفتند :
من این برنامه بازدید را قبول ندارم به اینها بگویید می خواهم خودم برنامه بازدید را مشخص کنم
ما که برای تنظیم و هماهنگی آن برنامه ، وقت زیادی صرف کرده بودیم ازتیمسار پرسیدیم :
من برای تفریح نیامدم که برنامه های تفریحی برایم گذاشته اند ما میخواهیم بازدید علمی نظامی داشته باشیم مراکزی که نتواند اطّلاعات لازم را به ما بدهد بازدید می کنیم نه جای دیگر.
با اینکه نمی دانستم میزبانان ما این پیشنهاد را قبول می کنند یا نه موضوع را به آنها گفتم آنها وقتی از جزئیات برنامه تیمسار ستاری مطلع شدند قبول کردند.
بدین ترتیب هیئت ایرانی از کارخانه های هواپیما سازی سیستم های پیچیده راهداری و پدافندی ارتش شوروی بازدید به عمل آوردند و با برنامه ریزی که شهید ستّاری انجام دادند فرصتی برای سایر برنامه های حاشیه ای باقی نماند.

خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران

18 مه

خاطره ۱
چهار سال پس از سفر مصطفی به لبنان، جنگ داخلی در این کشور شروع شد و گروههای مختلف آشوب به پا کردند. به این علت گروهی که چمران سرپرستی آنرا به عهده داشت (سازمان ملل) هم در برابر اسراییلی‌ها ایستادگی می‌نمود و هم سعی می‌کرد آشوبهای داخلی را خاموش کند. فرمانده یکی از گروهها که از اقدامات مصطفی ناخشنود بود، به نیروهایش گفته بود: “سر دکتر چمران را برایم بیاورند.” یک شب مصطفی گم شد. به هر جایی که فکرمان می‌رسید رفتیم اما او را نیافتیم (پیدا نکردیم) خیلی نگران شدیم. صبح که شد مصطفی برگشت. بعدها فهمیدیم که آن شب به منزل همان فرمانده رفته و گفته بود: “آنکه سرش را می‌خواستی به دیدارت آمده است.” آن دو، تا صبح باهم صحبت می‌کردند و آن فرمانده تحت تاثیر قرار گرفته و از مصطفی عذرخواهی کرده بود.

خاطره ۲
هنگامی که کارنامه‌ها و جزوات درسی مصطفی را می‌بینم کیف می‌کنم. آنقدر تمیز و زیباست که گاهی فکر می‌کنم استاد خطاطی آنها را پاکنویس کرده است. بعضی از جزوه‌های او به صورت کتاب درسی درآمدند چون هم از نظر محتوا کامل بود و هم از نظر هنری زیبا بود. او تمام طرحهای مهندسی را نقاشی کرده بود. تمام نمره‌هایش ۲۰ بود. در دانشکده فنی مهندس مهدی بازرگان استاد درس او در درس ترمودینامیک بود. ایشان خیلی سخت می‌گرفتند (سختگیر بودند) به کسی نمره بالاتر از ۱۵ یا ۱۶ نمی‌داد، اما به مصطفی نمره ۲۱ داد. بعد از آن جنجالی بین دانشجویان به پا شد که مگر نمره بالاتر از ۲۰ هم داریم؟! و مهندس بازرگان در پاسخ گفت: برای چنین دانشجویی نمره من همین است.

خاطره ۳
چندبار اتفاق افتاده بود که کنار جاده وقتی از این ده به ده دیگر می‌رفتیم می‌دید که بچه‎ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می‌کند. ماشین را نگه می‌داشت، پیاده می‌شد و می‌رفت بچه را بغل می‌کرد. صورتش را با دستمال پاک می‌کرد و او را می‌بوسید. بعد همراه بچه شروع می‌کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیشتر.

خاطرات سردار شهید غلامعلی پیچک

18 مه

خاطره ۱
پس از عملیات تعدادی از افراد تمامی خطرها را به جان خریدند تا جسم مطهر این سردار دلاور در منطقه دشمن باقی نماند و یک هفته پس از عملیات در زیر آتش شدید دشمن پیکر مطهر غلامعلی به عقب منتقل گردید. در این مدت بر اساس محاسبات طبیعی هر جسدی فاسد خواهد شد ولی هنگام خاکسپاری شهید، جنازه ایشان تازه بود و خون از گلویش روان و تراوش می‌کرد و عطر و بوی خوشی از این پیکر پاک به مشام می‌رسید.

خاطره ۲
یک روز در ده کیلومتری بانه، دو نفری با تعدادی ضد انقلاب روبرو شدیم. هیچ کس در آن شرایط، حاضر به مبارزه نمی‌شد، ولی ما با اصرار غلامعلی مو ضع گرفتیم و شروع به جنگیدن کردیم. در طول درگیری خنده‌های غلامعلی مرا عصبانی می‌کرد. به او می‌گفتم: “چطور در این موقعیت می‌توانی بخندی؟” و او می‌گفت: “توکل بر خدا کن! این جوجه‌ها نمی‌توانند در مقابل سربازان جندالله بایستند.” ما با شجاعت خارق‌العاده پیچک، توانستیم از آن مهلکه جان سالم به در ببریم. در یک درگیری دیگر، در حالی‌که سه گلوله به پیچک خورده بود، مرتب این طرف و آن طرف می‌دوید و بچه‌ها را هدایت می‌کرد و تا رسیدن نیروی کمکی، طی حدود هفت هشت ساعت درگیری، دو گلوله دیگر هم خورد. در راه بازگشت غلامعلی از شدت ضعف در حال بیهوشی بود.

سردار سرلشکر پاسدار شهید ناصر کاظمی

11 مه

زندگی نامه

ناصر کاظمی در ۱۲ خرداد ۱۳۳۵ در خانواده ای مذهبی در تهران متولد شد. در دوران نوجوانی با وجود سن کم می گفت: «من دوست ندارم لباس نو بپوشم در صورتی که بچه های دیگر از آن محرومند.» ناصر در کنار تحصیل در دانشگاه از تدریس در مدارس مناطق محروم در جنوب تهران غافل نشد. او در دوران ستم شاهی ضمن پی بردن به ماهیت آمریکایی رژیم شاه، از سال ۱۳۵۶ به مبارزات سیاسی خود شدت بخشید. در همین سال بود که به دلیل فعالیت های سیاسی در دانشگاه و به آتش کشیدن پرچم آمریکا موقع ورود ورزشکاران آمریکایی به ورزشگاه صد هزار نفری آزادی دستگیر شد.
بعد از پیروزی انقلاب از خرداد ماه سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران در آمد. پس از گذراندن آموزش مختصر نظامی راهی دیار محروم سیستان و بلوچستان شد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل به فعالیت پرداخت. بعد از آن به اتفاق دیگر همرزمانش برای رویارویی با توطئه تجزیه طلبان خوزستان راهی خرمشهر شد و تا پایان این غائله در آنجا ماند. پس از خنثی شدن غائله خوزستان، به لحاظ موقعیت حساس کردستان و ایجاد آشوب و ناامنی توسط گروهک های مزدور آمریکایی (کومله و دمکرات) بنا به پیشنهاد شهید بروجردی (فرمانده وقت سپاه کردستان) به همراه چند نفر از رزمندگان در دی ماه ۱۳۵۸ به پاوه رفت. ناصر کاظمی در این شهر با سمت فرماندار، به فرماندهی سپاه پاوه نیز منصوب شد. پس از یک سال و نیم تلاش بی وقفه، به سنندج اعزام شد و مسئولیت سپاه پاسداران کردستان را عهده دار شد. در این سمت نیز فعالیت های درخشانی انجام داد که پاکسازی مناطق حساس و راهبردی مانند جاده بانه – سردشت، کامیاران، مریوان، تکاب، صائین دژ، آزادسازی بوکان، سد بوکان و چند عملیات دیگر از آن جمله اند. تا اینکه سرانجام پس از آخرین مأموریت خود در شمال کردستان، روز شنبه ششم شهریور ماه ۱۳۶۱ در حین پاکسازی محور پیرانشهر – سردشت در یکی از روستاهای پیرانشهر به شهادت رسید.

وصیت نامه

در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است وصیت‌‌نامه‌ای از خود بر جای گذارد البته تا اینجا که یادم است تاکنون چندین وصیت‌نامه نوشتم که متاسفانه به علت اینکه سعادت شهادت نداشتم آنها قدیمی شده است این وصیت‌نامه جدیدم است. البته اینجانت معتقدم هر که هر کاری کرد و هر نوشته‌ای که جمع آوری کرده باشد، با خود به آن دنیا خواهد برد و آن پروردگار یکتا است که باید قضاوت کند. شاید بیش از دو سال است که آمادگی شهادت را، به نظر خودم دارا می‌باشم ولی نظر خودم اصلا شرط نیست نظر خداوند تبارک و تعالی شرط است.

وصایایم را به ترتیب ذیل ذکر می‌نمایم امید است که تمام دوستان مومن و معتقد، در آخرت شفاعت ما را بنمایند.

تنها مکتب رهایی بخش مستضعفین از دست مستکبرین،‌ دوستان مومن و معتقد، در آخرت شفاعت ما را بنمایند.

برای این که در این دنیای زود گذر گرفتار انحراف نفس نشوید، همیشه به یاد خدا باشید.

جهت ادامه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و متصل شدن به انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج) همیشه سراپا گوش به فرمان امام و یاران صدیق و مومن امام که عملا در خدمت انقلاب و اسلام عزیز بوده‌اند،‌باشید.

ماهی یک بار به قبرستان شهدا بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدر اسلام را فرا گیرید.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا حد امکان از نظر عقیدتی، سیاسی و نظامی تقویت نمایید و به خصوص سپاه را در یک سازماندهی واحد و طی یک ضوابط واحد در سراسر مملکت بسط دهید.

از اینکه کاری اشتباه انجام داده‌اید از گفتن آن ابا نداشته باشید.

سیاستمداران همیشه باید از افرادی مخلص و صادق و با تقوا باشند تا بتوانند سیاست مکتب اسلام را پیاده نمایند.

سعی را بر جذب نیروهای جوان بگذارید نه دفع آنان.

سعی کنید تحمل عقیده مخالف را داشته باشید مانند شهید مظلوم آیت الله دکبر سید محمد حسین بهشتی.

از اختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید.

سعی شود که قانون اسلام در مود همه بطور یکسان اجرا شود و فرقی بین یک فرد عادی و سپاهی و روحانی و دولتمرد نباشد و امید است که مسئله زمین بنفع مستضعفین در حکومت اسلامی حل شود و دنیا ما را در این مورد الگو قرار دهد.

اگر کسی مسئول شد موظف است که بر کار زیردستان خود تا حد امکان و توان نظارت نماید وگرنه باید از آن مسئولیت کنار رود.

سعی شود که در سه وزارتخانه، آموزش و پرورش، وزارت کشور و وزارت امور خارجه بهترین و مکتبی‌ترین افراد وارد شوند و اگر چنانچه در این سه وزارتخانه مسامحه شود مسئولین در پیشگاه خدا و امت،‌ مسئول خواهند بود.

زندان جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد و سعی شود اصلا ساختمان‌هایی که جدیدا جهت احداث زندان ساخته می‌شود با معیار کاملا اسلامی باشد و بهترین و مکتبی‌ترین افراد بازجو و زندانبان باشند.

برای موفقیت در کردستان باید صفوف ضد انقلاب از مردم جدا شود با ضد انقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کرد با مهربانی هرچه تمام‌تر رفتار شود.

از تهمت زدن بدون علم و آگاهی به دیگران شدیدا پرهیز کنیم.

اگر چنانچه جنازه‌ام پیدا شد در بهشت زهرا خاک نمایید.

تمام اموالم را به بی‌بضاعت‌های واقعی طی تشخیص همسرم و خواهرم و برادرم تقسیم شود.

در پایان این نکاتی را که تذکر دادم هر کسی در رابطه با مسئولیتش جهت رضای خدا اگر درست است اجرا نماید وگرنه اجرا ننماید. در آخر خودم به این نتیجه رسیده‌ام که تمام اعضاء خانواده‌ام کاملا آماده شهادتند بخصوص همسرم و خواهرم و مادرم و برادرانم و پدرم دارا می‌باشد امید است که همگی مرا حلال بنمایند.

شهید محمدرضا کارور

11 مه

زندگی نامه

محمدرضا در اسفند ماه ۱۳۳۶ در روستای در ده فیروزکوه به دنیا آمد. در کودکی در کارگاه نجاری پدر به فرا گرفتن حرفه نجاری پرداخت؛ اما چون روستا فاقد امکانات تحصیلی و آموزشی بود، به اتفاق خانواده به شهر “وارمین” هجرت کرد. او ایام خود را با کار و تحصیل سپری می‌کرد؛ اما از اوضاع اجتماعی پیرامون خود نیز غافل نبود. پس از مدتی محمدرضا به تنهایی به شهر ری هجرت کرد. در آن جا روزها کار می‌کرد و شب‌ها در پس از دستیابی به اعلامیه‌های روشنگر امام خمینی(س) تکثیر و پخش می‌کرد و تا صبح بیدار می‌ماند. هنگامی که به سن سربازی رسید، آنها را عهد بست که به هیچ قیمتی حتی برای یک‌ساعت به رژیم طاغوت خدمت نکند. به دلیل، مجبور به فرار از خانه و کاشانه شد. جرم او علاوه بر فرار از خدمت سربازی، مبارزات سیاسی هم بود.
محمدرضا در اغلب صحنه‌های سرنوشت‌ساز که سال ۵۷ در تهران رخ می‌داد، حضوری فعال داشت و در عین حال، با ادامه تحصیل، موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. پس از شروع جنگ تحمیلی، به عضویت سپاه درآمد و در جبهه مسؤولیت‌های متعددی را عهده‌دار شد؛ از جمله فرماندهی گردان مقداد، مسؤولیت طرح و برنامه تیپ ۲۷ حضرت محمد رسول‌الله(صلی الله تعالی فرجه)، عزیمت به لبنان به همراه شهید همت و حاج احمد متوسلیان و فرماندهی گردان مالک. سرانجام محمدرضا پس از رشادت‌ها و حماسه‌آفرینی‌های بسیار، در عملیات خیبر در منطقه طلاییه به شهادت رسید.

وصیت نامه

ان الذین لا یرجون لقائنا و رضوا بالحیوة الدنیا واطمأنوابها و الذین هم عن ایاتنا غافلون، اولئک ماویهم النار بما کانوا یکسبون.
آنهایی که به آخرت معتقد نشوند و به لقای ما دل نبسته و امیدوار نیستند و به زندگی حیوانی پست دنیا دلخوش و دل بسته‌اند، و آنهایی که از آیات و نشانه‌های ما غافل‌اند، هم اینان هستند که عاقبت، به جزای کردار زشت خود در آتش دوزخ ما جای گیرند.
با شکر و سپاس به پیشگاه حق تعالی که تنها او را سزاوار است و سلام و درود بر رسول گرامی‌اش، خاتم‌النبیین محمد(صللی الله تعالی فرجه شریف)، این نجات دهنده بشریت از ظلم و گمراهی به ارزش والای انسانی و پیام‌آور خالق جهان‌به عالم هستی، و با سلام و درود بر برگزیدگان عالم بشریت و مکتب حیاتبخش اسلام از مولای متقیان علی(علیه السلام) تا مهدی صاحب‌الزمان (ارواحنا له الفداء) و نایب بر حقش خمینی کبیر و با سلام بر شهیدان، این به خون خفتگان شهر عشق و شهادت، که ایثارگرانه به ندای مولایشان حسین(علیه السلام) لبیک گفتند و به دیار حق پیوستند. و سلام بر شماای امت قهرمان ایران، که به راستی امت همان مکتبید.
در این هنگام که عازم دیار شهیدان در سرزمین عاشقان شهادت جبهه حق هستم که تا شاید بتوانم با نثار جانم، خدمت ناچیزی به اسلام عزیز کرده باشم. در وهله اول از شما پدر و مادر عزیزم، از زحماتی که در دوران زندگی‌ام متحمل شده‌اید، قدردانی می‌کنم و از خداوند تبارک و تعالی برای شما عزیزان درآن جهان ابدی، اجر و منزلتی عظیم خواهانم و در این دنیا طاعت و بندگی‌اش را. امیدوارم که این فرزند گناهکار خود را به بزرگی و گذشتتان مورد عفو قرار دهید و برایم از ایزد یکتا، طلب بخشش و مغفرت کنید و می‌خواهم با شما پدر و مادر، خواهر، برادر، همسر، اقوام، دوستان و شما برادران درد دل کنم؛ به امید این که قدری از سنگینی مسوولیتی که بر دوشم انباشته شده، برداشته باشم و باامیدی بیشتر از الطاف و رحمت حق تعالی، در پیشگاه‌اش و عدالتگاهش حاضر شوم. آن عدالتگاهی که ناچیزترین اعمال نیک و بد انسان، این موجود خاکی، به حساب خواهد آمد. بنابراین آیا سزاوار است که بنشینیم و مهر سکوت را مهری بر دهان نماییم و از اعمال خود غافل شده، بر تباهی‌خود به هر سو قدم برداریم؟ مگر نه اینکه درد ما درد اسلام و غم ما غم اسلام است و مرهمش اجرای احکام آن. ما اگر خود را مسلمان می‌دانیم و قرآن را کتاب خود قرار داده‌ایم و عمل به آن را لازمه زندگی، رسیدن به سعادت جز این نخواهد بود که باید رنج‌ها کشید. مشکلات را متحمل شد، گذشت‌ها کرد، زخم‌ها خورد و جان‌ها داد.
به راستی اگر ما امید به عفو و رحمت خدای بزرگ نداشته باشیم چه کنیم؟ آیا نمی‌توانیم با روی خجل و سر افکنده در پیشگاهش حضور یابیم و بگوییم که ما از بندگان توایم؟ آیا می‌توانیم بر گناهانی که در این دنیای فناپذیر مرتکب شده‌ایم سرپوش گذاریم و یا می‌خواهیم که آنجا نیز باز ستارالعیوب باشد؟!
خیر! آنجاست که پرده‌ها دریده شود و آن چه را که عمل کرده‌ایم، همچون تصویری در مقابل‌مان گذر خواهد کردو آنجاست که هیچ عذر و بهانه‌ای قبول نخواهد شد. حال که فرصت است برخیزیم و برای دین خدا و قوانینش تلاش کنیم. بر دشمان اسلام هجوم بریم و در یاری مظلومین جهان که چشم براه نشسته‌اند، تا نابودی کامل کفر و ظلم به پیش رویم و به منتظران پیروزی حق مژده دهیم که دلشاد باشید، فتح و پیروزی از آن شماست.
پس‌ای عزیزان! دست از اسلام برندارید و به آن وابسته‌تر گردید که سعادت دنیا و آخرت در این است. دست از امام عزیز، این زبان گویای حق، برندارید. پشتیبانش باشید و از این نعمت گرانمایه قدردانی کنید. نکند سستی نشان دهید. از اینکه مشکلات بر شما روی می‌آورد و یا عزیزی را از دست می‌دهید ، بدانید این امتحانی است که خداوند از بندگانش به عمل می‌آورد.
سعی کنید در این امتحان پیروز باشید. از آنچه که شما را به راهی جز راه خدا سوق می‌دهد دوری نمایید و پیشه کنید راه تقواپیشه‌گان را و از آنچه که خدا روزی شما کرده صدقه دهید.
انفاق و احسان کنید. با قلبی پاک نماز بجای آورید و با انجام فرامین مقدس اسلام خود را به خدا نزدیکتر کنید. در اجرای امر به معروف و نهی از منکر، کوشا باشید. برکنار بزنید تمام لذایذ دنیوی را تا به لذت عبادت خدا مشتاق‌تر شوید. در راه انقلاب و اسلام از هیچ کوششی دریغ نکنید و نسبت به آن بی‌تفاوت نباشید که این بزرگترین ننگ است.
و تو ای شریک زندگی و غم و شادیم! مبادا از مرگم غمناک باشی و دلسرد گردی، بدان که خدا با توست و رنج‌ها و مشکلاتی که در راه متحمل می‌شوی، در عدالتگاهش بی‌حساب نخواهی ماند. شایسته باد تو را هدفی که انتهایش سعادت ابدی است و این خود اجر نیکان است. راهی برای تکامل. حال که خداوند نظر لطف و رحمتش شامل حال‌مان شد و فرزندی عطا فرمود، کمر همت بربند و در تربیتش کوشا باش، آنچنان که شایسته و خدمتگزار اسلام باشد. اگر توفیق و شایستگی جان دادن در راه خدا را پیدا کردم، توکل به خدا کن و خود را به مصلحت او بسپار و با عزمی راسخ پذیرای خواسته‌هایش باش و در آن هنگام که عبادتش را به جای می‌آوری، از درگاهش برایم طلب بخشش و مغفرت کن. به راستی که چه لذت بخش است مطیع امر حق تعالی بودن، عبادت خدا بجای آوردن و در راهش جهاد با نفس کردن و بر ظلم قیام کردن و بر درخت اسلامش با خون آبیاری نمودن و در بوستان جنتش به لقای حق پیوستن.
و در آخر از شما خانواده عزیزم می‌خواهم که تا حد امکان از همه اقوام و دوستان برایم حلالیت بطلبید. از هرگونه مجالس پر خرج خودداری کنید و سعی‌تان در این باشد که تمام کارهای‌تان برای رضای خدا باشد. همچنین در مراسم کفن و دفنم، رعایت کامل حجاب بدنم را بنمایید.
والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته
۶۱/۸/۱۴
محمدرضا کارور
در همه حال پیشه کنید تقوی را … تقوی را … تقوی را.

سردار سرلشکر پاسدار شهید محسن وزوایی

11 مه

زندگی نامه

دوران کودکی
وتحصیلات
نگاهی به زندگی شهید محسن وزوایی
درآمد
محسن وزوایی، در پنجم مرداد ماه سال ۱۳۳۹ در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود. شهید وزوایی، دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد. دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم، با کسب رتبه اول شیمی دانشگاه صنعتی شریف، مشغول به تحصیل شد. محسن وزوایی، در سال های نوجوانی با راهنمایی های مؤثر پدر فرزانه اش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از همرزمان مرحوم آیت الله کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن های اسلامی دانشجویان این دانشگاه پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال ۱۳۵۶ مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد. در سال های ورود شهید محسن وزوایی به دانشگاه، ایشان نقش فعالی در تشکیلات اسلامی دانشگاه از خود نشان می داد. این جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونین ۱۷ شهریور ماه ۱۳۵۷ تا ۱۳ بهمن ۱۳۵۷ و ورود امام خمینی رحمه الله به ایران، در همه صحنه ها از جمله پیشتازان و روزهای پرتلاطم انقلاب نیز نقش حساس هدایت را بردوش می کشید و در درگیری های مسلحانه و سرنوشت ساز ۱۹ بهمن تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، حضوری پرثمر داشت. شهید وزوایی در تصرف دو پادگان مهم جمشیدیه و عشرت آباد نیز شهامت بالایی از خود نشان می داد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
شهید محسن وزوایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با عزمی استوار و عقیده ای پاک و بدون وابستگی به گروه های سیاسی، با ایمان و اتکا به خداوند، سراپای وجود خود را در خدمت انقلاب اسلامی تحت فرمان رهبر کبیر انقلاب قرار داد. با تشکیل جهاد سازندگی، به عضویت این نهاد درامد و برای خدمت به مردم راهی لرستان شد. او افزون بر جهاد سازندگی، در کمیته انقلاب اسلامی، بسیج مستضعفان و آموزش و پرورش نیز خدمت کرد. شهید محسن وزوایی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام بود که در جریان راهپیمایی برضد سیاست های مداخله گرایانه آمریکا در ایران، در سالروز کشتار دانش آموزان به دست رژیم پهلوی و سالگرد تبعید امام خمینی رحمه الله عهده دار حرکتی شد که رهبر انقلاب، از آن با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگ تراز انقلاب اول» یاد فرمودند و به این ترتیب، شهید وزوایی از جمله «علمداران گمنام انقلاب دوم» گردید.
سخنگوی جوانان انقلابی
شهید محسن وزوایی پس از ۱۳ آبان ۱۳۰۸، به علت معلومات فراوان عقیدتی و سیاسی، بهره هوشی وافر و نیز تسلط بر زبان و ادبیات انگلیسی، مسئولیت سخنگوی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام رحمه الله را در کنفرانس های پیاپی و مصاحبه با گزارشگران رسانه های خارجی برعهده
گرفت. هر از چند گاهی سیمای پرصلابت و مصمم او، در تمامی رسانه های ارتباط جمعی غرب، به عنوان سخنگوی جو دانان طرفدار امام خمینی رحمه الله منعکس می شد.
شروع جنگ تحمیلی
شهید محسن وزوایی در سال ۱۳۵۸ هم زمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه به پاسداران پیوست و در دوره ای فشرده، آموزش های چریکی را در سپاه آموخت. او مدتی در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظیفه کرده، سپس سر پرستی واحد اطلاعات به عملیات را به عهده گرفت. شهید وزوایی به دنبال تجاوز عراق به ایران، داوطلبانه به جبهه غرب عزیمت کرد. با ورود او به این منطقه، تحولی پدید آمد؛ به گونه ای که در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان، مسئولیت محور تنگه کورک تاحد فاصل تنگه حاجیان را برعهده گرفت و ضمن حمله ای پارتیزانی به مواضع و استحکامات دشمن، به کمک هم رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق الجیشی تنگه کورک را از تصرف قوای اشغالگر بعث خارج ساخت.
عروج عاشقانه
شهید محسن وزوایی، از کسانی بود که نماز و عبادتش رنگی عاشقانه داشت. او هم چون عابدان راستین با خدای خویش راز و نیاز می کرد. او در اردوگاه جبهه های ایران، شیوه زندگی در محضر یار را فرا گرفت و راه و رسم حضور در محضر خدا را آموخت و خود را لایق عروج کرد. محسن وزوایی، این عاشق وارسته و اگاه، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرینی در عملیات های متعدد و به ویژه بیت المقدس، سرانجام در دهم اردیبهشت ماه سال ۱۳٦۱، در ۳۲ سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود در عملیات بیت المقدس، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.

وصیت نامه

آخرین نوشته شهید محسن وزوایی
از شهادت واهمه ای نداریم و این منتهای آرزوی ماست در جبهه ها، خداوند را مشاهده میکنم که چگونه به کمک رزمندگان اسلام میشتابد و آنها را نصرت میدهد و به مصداق آیه شریفه که میفرماید: «کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره»
میبینیم که تعداد معدود لشکریان اسلام اعم از سپاه، ارتش و نیروهای مردمی بر تعداد کثیری از نیروهای دشمن غلبه مینماید. به یاد دارم که در عملیات بازی دراز در قسمتی از عملیات تعداد ما که ۶ نفر بود بر ۳۰۰ نفر غلبه کردیم … در جبهه ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا میکند که گوئی اصلا قابل تصور نیست. هنگامی که در قسمتی از عملیات صحبت از داوطلب برای شهادت میشود دعوا بین برادران میافتد. اینها ارزشهایی است که مکتب اسلام ارزانی بشریت داشته است. حقیر بزرگترین افتخار خودم را عبودیت به درگاه احدیت میدانم. میخواهم بگویم ای عارفان، وای عاشقان لقاء الله ، ای معلمین اخلاق، و ای کسانی که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکی به درگاه خدا هستید، بیایید تا ببینید در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکی به درگاه خداوند رسیده اند که نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت که از عروسی شان میگذرد، در جبهه حاضر میشود. آخر در کدامین مکتب چنین ارزشهایی را سراغ دارید.
خدا را شاهد میگیریم هنگامی که در ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب به واسطه اصابت گلوله تانک زخمی شده بودم، خون زیادی از بدنم بر زمین ریخته شده بود و وقتی به مشیت الهی نجات پیدا کردم در بیمارستان زجر زیادی میبردم. | آن گونه که شاید قابل تصور نباشد، به طوری که در یکشب ۱۰ عدد والیوم ۱۰ به من تزریق شد تا کمی آرام گرفتم . اما هنگامی که درد میکشیدم در عین زجر بدنی از لحاظ معنوی و روحی لذت میبردم و احساس هر چه سبکتر شدن میکردم و هنگامی که پرستار مراقب من به مسخره میگفت، برای که این کارها را کردی و خودت را به این روز انداختی، به او گفتم خدا خودش درست میکند و همین طور هم شد. والله وقتی کمی از فشار کارم کم میشود، در خود احساس ضعف و کوچکی میکنم. ای امت شهید پرور ایران، امروز در شرایطی هستیم که لحظه ای غفلت خیانت به اسلام و قرآن است. باید با هم برای خدا تا آنجا که در توان داریم کوشش کنیم امروز تمامی مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامی پرداخته اند در راس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا» و در دنبال او تمامی وابستگان دیگرش پس از خدا غافل میشوید که پشیمانی سودی ندارد ما باید به تعبیر امام تکلیف را عمل کنیم. اگر توانستیم، پیروز میشویم و اگر کشته هم بشویم، شهید هستیم و این نیز خود پیروزی است پس ما نباید نگرانی نداشته باشیم.
این منافقان از خدا بی خبر باید بدانند که ملت آنها را شناخته است اکنون جوانان رزمنده این مرز و بوم در جبهه مشغول نبرد با کفار زمانه هستند. شما در شهرها بی گناه را ترور میکنید شما نامردان تاریخ هستید که روی تمامی جباران تاریخ را از یزید بن معاویه گرفته تا به هیتلر سفید کرده اید.
شرمتان باد خود فروختگان اجنبی آخر چگونه حاضر میشوید از کودکان شیر خوار گرفته تا روحانیون معظم و جان بر کف این راهیان راه الله را ترور نمائید، این امت باید بداند از بزرگترین خطراتی که انقلاب را تهدید میکند، آفت نفوذ خطوط انحرافی در خط اصلی انقلاب یعنی، همانا خط امام است. پس امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانی تربیت نموده اید که شهادت را بالاترین سعادت خود می شمارند و فقط روی پشتوانه الهی حساب میکنند و شکست در چنین راهی مفهومی ندارد. خدا را شکر میکنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر میکنم که نعمت شرکت در عملیات، به منظور روشن کردن درزمینهای سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایی نصیبم شد. از خدا می خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهی از این دنیای فانی رفتم، در زمره شهدا به حساب آیم و از خدا می خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده ای حقیر و زبون هستم و به درگاه کسی غیر از تو نمیتوانم روی بیاورم الهی ، اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک…. و اما پدر و مادرم: از وجود داشتن چنین پدر و مادری بر خود میبالم که افتخار برپایی نماز و روزه و خلاصه دستورات الهی را به من دادند. پدرم! هنگامی که به یاد می آورم در سنین کودکی صدای فریاد شما در سحر به منظور نماز در گوشم میپیچید که … محسن نمازت قضا شد. امروزه همچون نوایی دلنشین در گوشم طنین می افکند و شکر نعمت خدای را مینمایم. سفارش میکنم همانگونه که تابه حال عمل کرده اید به یاری امام بشتابید و او را تنها نگذارید.
و در آخر برادران و خواهرانم: به این که این انقلاب حرکتی است به منظور اثبات حق و این مسئولیت بر گردن همگی ماست. دستورات الهی را فرا گیرید و در عمل آنها را بکار بگیرید. به خصوص عبدالرضا و محمود و حمیده. شما فرزندان انقلاب هستید، هر چه باشد مدت زیادی از ستم در زمان طاغوت گذشته است اما شما امروز از نعمت حکومت اسلامی برخوردارید. بزرگترین موهبتی است که خداوند به شما ارزانی داشته است قدر آنرا بدانید و شکر نعمتش را بجا اورید. در آخر میخواهم که ۱۴ روز روزه و ۳ ماه نماز قضا برایم بجا آورید و راجع به آنچه که دارایی من محسوب میشود آن طور که پدرم تصمیمی بگیرد اجرا شود، منتهی سعی شود این مقدار محدودی که دارم در جهت کمک به جنگ و امور اسلامی اختصاص داده شود. در خاتمه اگر توانستید جنازه ام را به دست بیاورید آنرا به روی مینهای دشمن بیندازید تا اقلأ جنازه من کمکی به حاکمیت اسلام کرده باشد انشاالله
و من الله توفیق
۱۳۹۰/۱۲/۲۹

امیر سرلشکر خلبان شهید محمد نوژه

11 مه

زندگی نامه

محمد در سال ۱۳۲۴ در شهر تهران متولد شد. خانواده اش متدین و مذهبی بودند و او در میان این جمع مهربان و عاشق اهل بیت (ع) پرورش یافت. محمد در سن هفت سالگی به مدرسه رفت و تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ریاضی در سال ۱۳۴۲ به پایان رساند و وارد دانشکده افسری شد.
پس از اتمام دوره دانشکده افسری برای طی دوره سامانه های کنترل اسلحه به آمریکا رفت و به علت عشق به پرواز، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت.
محمد دوره مقدماتی پرواز را در ایران و دوره عالی و تکمیلی آن را در آمریکا گذراند. در سال ۱۳۵۱ با اخذ نشان و مدرک خلبانی در جمع خلبانان اف-۴ قرار گرفت.
وی در طول سال های خدمتش به عنوان افسر سامانه های کنترل اسلحه گردان ۱۰۱ شکاری پایگاه یکم، افسر خلبان شکاری تاکتیکی گردان ۳۱ شکاری پایگاه سوم، ریاست شعبه عملیات مشترک و معاون عملیات پایگاه ششم نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی به مردم ایران خدمت کرد.
نوژه در مأموریت های بسیاری در غرب کشور حماسه آفرید و سرانجام در یکی از این مأموریت ها که در پی فرمان امام (ره) برای کمک به دکتر مصطفی چمران در سرکوب تجزیه طلبان مسلح و در حالی که روزه بود، در تاریخ۲۰/ ۰۵ /۱۳۵۸ به پرواز در آمد، اما هواپیمایش در آسمان کردستان ایران – منطقه عمومی پاوه – توسط نیروهای ضدانقلاب سقوط کرد و در سن ۳۴ سالگی به آسمان زیبای شهادت پر کشید.
در پی این واقعه و به پاس اولین شهید نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پایگاه سوم شکاری همدان به پایگاه شهید نوژه تغییر نام یافت.
این پایگاه پیش از این و در زمان طاغوت به پایگاه «شاهرخی» معروف بود که مدتی پس از انقلاب به پایگاه «حر» تغییر نام داد. یک سال بعد از شهادت این خلبان قهرمان، در تاریخ۱۹/ ۴ /۱۳۵۹ شبکه کودتاچیان سلطنت طلب طرفدار شاهپور بختیار موسوم به «شبکه نقاب» و تعدادی از عوامل کودتاچی در این پایگاه دستگیر شدند.

امیر سرلشکر شهید سیدموسی نامجو

11 مه

زندگی نامه

شهید موسی نامجو

سرتیپ شهید نامجو در سال ١٣١٧ دربندر انزلی بدنیا آمد و پس از طی دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشکده افسری راه یافت و پس از گذراندن دوره دانشکده افسری وارد دانشکده نقشه‌برداری گردید و با درجه مهندسی در همان رشته فارغ‌التحصیل شد شهید نامجو در زمان پیروزی انقلاب عضو هیأت علمی دانشکده افسری بود و سپس به سمت فرماندهی دانشکده افسری منصوب شد .

پس ازشهادت دکتر مصطفی چمران شهید نامجو از طرف امام به عنوان نماینده ایشان در شورایعالی دفاع انتخاب شد. در کابینه دکتر باهنر وزیر دفاع شد ودر اواخر حیاتش همراه با حجةالاسلام هاشمی رفسنجانی به کشورهای کره شمالی و مالزی سفرکرد.

شهید نامجو یک سرباز برجسته اسلام بود سراپای وجودش قرآنو اسلام و امام و خط رهبری بود بقدری مخلصانه وصادقانه و بدون تظاهر و متواضع کار می‌کرد که حدی برایش نمی‌توان درنظر گرفت. وقتیکه در ستاد مشترک بود و زمانیکه فرمانده دانشکده افسری شد و بعد از آن بعنوان وزیر دفاع انتخاب شد هیچ گونه تغییری در روحیه او پیدا نشد و همان سرهنگ نامجوی پیشین بود.

وقتیکه پست وزارت دفاع را قبول کرد تصمیم گرفت تا آنجا که ممکن است در وزارتخانه تغییرات اساسی بوجود بیاورد و در رفع نارسائیها بکوشد.

وی آنچنان مورد محبت دانشجویان دانشکده افسری بود که یکایک دانشجویان در شهادت از دست دادن وی که استادی توانا مؤمن و مدیر بود اشک ریختند. شهید نامجو سعی می‌کرد دانشکده افسری را با فیضیه مرتبط سازد و دراین راه سخت کوشش می‌کرد. وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران در حادثه سقوط هواپیمای سی-١٣٠ همراه با تعتدادی دیگر از فرماندهان به دیدار معبودش شتافت.

وصیت نامه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله بل احیا و لکن لا تشعرون.

و آن کسی را که در راه خدا کشته شده کشته مپندارید لیکن او زنده است و لیکن همهی شما این حقیقت را در نخواهید یافت. با درود وسلام بر امام زمان مهدی موعود و ریشه کن ظلم واستبداد و نایب بر حقّش ابراهیم زمان و رزمندگان اسلام که جان خود را بر کف نهاده و از خانه و آشیانه و دنیا بریده و برای دفاع از میهن و وطن شرف و دین خود بر علیه کافران از خدا بی خبر یورش میبرند و به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیّک میگویند اسلام به مجروحین ومعلولین این عزیزانی که با خون خود و با از دست دادن عضوی از بدن خود توانستند پیروزیهایی برای اسلام و مسلمانان به ارمغان آورند و سلام به امّت شهیدپرور مخصوصاً خانوادههای شهدا این امّتی که با از دست دادن عزیزشان صبر را پیشه میکنند وخم به ابرو نمیآورند بلکه شادمان میشوند که فرزندشان را در راه خدا و دین خدا هدیه میکنند.

ای پدر و ای مادر عزیزم، ای کسانی که سالها در بزرگ کردن و تربیت و تعلیم می کوشیدید و سختیها را پشت سرگذاشتید و در برابر مشکلات همچون کوهی استوار نصر و شکیبایی به خرج دادید از مرگ من هیچ ناراحت نباشید و اشک نریزید بلکه افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به جهاد رفته و شهید شده است و هر وقت جنازهام را در مقابل دیدگانتان قرار دادند باز تکرار میکنم اشک نریزید مگر اشکی که از روی شوق و شادمانی باشد مبادا به سر و سینهی خود از روی ناراحتی و حسرت بزنید بلکه سر بالا گیرید و افتخار کنید که توانستید امانت خدا را به خوبی باز گردانید.

خواهرم، یک توصیه به تو دارم و آن اینست تو باید درس آزادگی و زندگی کردن را از حضرت زینب کبری و فاطمه(س) یاد بگیری، حجاب را رعایت کن، حجابت را حفظ کن زیرا که حفظ حجاب از خون هر شهیدی ارزشش بیشتر است.

دوستان عزیزم، تنها خواستهای که از شما عزیزان دارم این است که تا جای که میتوانید و توانستید بعد از من راهم را ادامه دهید به جبههها عزیمت کنید و سلاح بر دست گیرید و بر قلب کافرین گلوله شلیک کنید و بر آنها یورش ببرید و ریشه کفر و استکبار را از ریشه برکنید و جهان را برای حکومت کردن حضرت مهدی (عج) آماده سازید که خداوند وعدهی پیروزی به شما داده است.

اشهد انّ لا اله الی الله

واشهد انّ محمّد رسول الله

و اشهد انّ علـی ولی الله

و محبان درگاه الهیّت میشود و شهادت فقط نصیب مردان خدای میشود و از شما از جانب خداوند برای من طلب آمرزش و بخشش کنید و بخواهید خداوند لطفی در حق من کرده و من را در شمار شهدای اسلام به حساب آورد.

از این جهت بر من مگریید و زاری نکنید و اسلام بیش از اینها ارزش دارد و احتیاج به ریختن چنین خونهایی دارد چنانچه اسلام از بعد ظهور تاکنون قربانیها داده و خونها به پای آن ریخته شده تا چنین استوار و محکم به دست تو رسیده و ما باید نگهدار آن باشیم و آن را جهانی نماییم.

پدر و مادرم ناراحت نشوید، و طاقت کنید، با ناراحتی شما و کم طاقتی و کم صبری شما دشمنان خوشحال و دوستان دلسرد میشوند پس صبر پیشه کنید و خداوند نیز مدد شما خواهد بود.

بر شهادتها زاری نکنید و از آنها غمگین نشوید، منتها الیه سرنوشت هر فرد مرگ است و هیچ یک از ما از آن رهایی نخواهیم داشت و فردی که شهید می شود تقدیر آن است که دفتر زندگی دنیوی او در آن زمان مقرّر بسته شود و در هر زمان و هر مکانی باشد دار فانی را وداع گوید پس چه بهتر خداوند مرگ ما را زمان راحتی و شهادت در راهش قرار دهد.